تبلیغات
PEDIA KURD - افسانه ها و مثل های کردی
 
درباره وبلاگ


پدیا کورد اولین و بهترین وبلاگ جامعه و فرهنگ شناسی کردستان.


مدیر وبلاگ : Pedia Kurd
پیوندهای روزانه
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
سطح اطلاعات چگونه است ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
PEDIA KURD
Pediakurd the best cultural blog
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

افسانه ها و متل های کردی

افسانه ها و متل های کردی،
قصه ها و متل ها، نمایش ها و بازی های عامیانه ایرانی

نام کتابی دو جلدی است که علی اشرف درویشیان، داستان نویس و پژوهشگر در ادبیات عامه، آن را تالیف و گرد آوری کرده است. در بخشهایی از مقدمه آن آمده است:

“افسانه ها بی شناسنامه و بی کس و کار نیستند. آنها سینه به سینه گشته اند و رشد کرده اند و تا به امروز نگهداری شده اند و از هر سندی معتبرتر مانده اند… افسانه، بازتاب ویژگی های زندگی مردم است. روابط انسانها و روش برخورد آنها با یکدیگر را تجریه و تحلیل می کند. افسانه، تفسیرگر احساسات عمیق و ژرف انسانی است و در بطن خود طی قرون و اعصار، ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع را حفظ کرده است”.


“در بین افسانه های ملل، افسانه های ایرانی جایگاهی برجسته و ویژه دارد و در این میان افسانه های کردی دارای رنگ و بوی دیگری است. تعبیرها و ترکیبات زیبا و لطیف در لهجه های کردی و کردی کرمانشاهی مطلبی نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت”.

این کتاب که چاپ پنجم آن در سال ۱۳۸۶ از سوی نشر چشمه منتشر شده است به طور خاص به افسانه ها و متل های کردی منطقه کرمانشاه پرداخته است. گفته می شود که مولف آثار متعددی در زمینه فرهنگ عامه دارد. ما یکی از افسانه های کتاب را برگزیده ایم و به اختصار در زیر آورده ایم:

Kele Miroj

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود. سواری بود که اسبی عزیز و سالار و مغررو داشت. روزی سوار اسب را به بازار برد و نعل کرد و سوار آن شد. سوار تازیانه اش را بالا برد و بر اسب نواخت و حیوان به سرعت تاخت. همانطور که به سرعت می رفت ناگهان صدایی از پشت سر شنید که می گفت: آی سوار! آی سوار! صدای نعل اسبت، صد من از گوشتم را آب کرد.

سوار اسب را نگه داشت و برگشت. هر چه نگاه کرد، کسی را ندید. به آسمان نگاه کرد و گفت: پروردگارا این صدا از کجاست؟ دوباره صدا بلند شد که: ای سوار نترس. “که له می ژور” ام. بیا پایین تا برایت بگویم. سوار از اسب پیاده شد و به زمین نگاه کرد و گفت: مورچه تو که هیزم ات یک مثقال است چطور صد من گوشت بدنت آب شد؟ مورچه گفت: ای سوار! ما هم بنده خدا ایم. هر کس به سنگ خود می سنجد. صد من از گوشت بدنم، به سنگ خودمان آب شد.

“دارا به سنگ خود، ندار هم به سنگ خود.”